تبليغاتX
هفت آسمان

سلام

به عرض شرمندگی باید بگم که همشاگردیا این روزا مشغول درس و مشق اند نمی رسن بیان براتون آپ بزارن

امیدوارم که  ما رو ببخشید

بای



سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |

به هر شیدا رسیدم یـا عـلی گفـت............زمــجنـونـی شـنـیـدم یا عـلی گـفت

 

مگر این وادی دارالـجنون اسـت............كه هـر دیوانـه دیـدم یـا عـلی گـفت

 

نسیمی غنچه ای را باز می كـرد............به گوش غـنچه كم كم یا علی گـفت

 

چـمـن در ریـزش بـاران رحـمت............دعا مـی كـرد او هـم یـا علی گـفت

 

یـقـیــن پـــــــروردگـار آفـریـنـش............بـه موجودات عـالـم یـا عـلی گـفت

 

مگر خیبر ز جایش كـنده مـی شد............یـقین آنـجا عـلی هـم یـا عـلی گـفت

 

دلا بـاید كـه هـر دم یا عـلی گـفت............نـه هــر دم بـل دمادم یا عـلی گـفت

 

به هـــر كس در جهـان آفـریـنـش............حـوادث شــد مــسـلم یا عـلی گـفت

 

خـــــــدا تـــا روح در آدم دمـیـده............ز جا برخاسـت آدم ، یا عـلی گــفت

 

نمـی شـد زنـده جـان مـرده هرگز............یقین عیسی بن مریم ، یا علی گفت

 

عصی در دست موسی اژدها شد............كـــلـیـم آنــجـا مـسـلم یـا عـلی گـفت

 

پـیـمبـر در شب مـعراج برخاست............به عشـق قرب اعـظم یا علـی گـفت

 

علـی در كـعـبـه بـر دوش پـیـمـبر............قـدم بـنـهـــاد ، آن دم یـا عـلی گـفت

 

به فرقش كی اثر شمشیر می كرد ............ گـمـانـم ابن ملجم یــا عــلــی گـفت



شنبه بیست و یکم شهریور 1388 |

شخصی از امیرالمومنین علی(ع) سوال کرد که خداوند در قرآن می فرماید:"ادعونی استجب لکم".(مرا بخوانید،دعا کنید،تا دعایتان را مستجاب کنم).   اما دعای ما مستجاب نمی شود؟!!

حضرت فرمود علتش در هشت مورد است:

1)این که خدا را شناختید، ولی حقش را بجا نیاوردید، ازاین رو آن شناخت به درد شما نخورد.

2)به پیغمبر خدا ایمان آوردید ولی با دستورات او مخالفت کردید و شریعت او را از بین بردید! پس نتیجه ایمان شما چه شد؟

3)قرآن را خواندید ولی به آن عمل نکردید و گفتید: قرآن را به گوش و دل میپذیریم ، اما به مخالفت با آن برخاستید.

4)گفتید ما از آتش جهنم میترسیم در عین حال با گناهان و معاصی به سوی جهنم می روید.

5)گفتید به بهشت علاقه مندیم اما در تمام حالات کارهایی انجام می دهید که شمارا از بهشت دور می سازد. پس علاقه و شوق شما به بهشت کجاست؟

6)نعمت خدارا خوردید  ولی سپاسگذلری نکردید.

7)خداوند شمارا به دشمنی با شیطان دستور داد و فرمود: "شیطان دشمن شماست، پس شما او را دشمن بدارید". به زبان با او دشمنی کردید ولی در عمل به دوستی او برخاستید.

8)عیبهای مردم را در برابر دیدگانتان قرار دادید و از عیوب خود بی خبر ماندید(نادیده گرفتید) و درنتیجه کسی را سرزنش می کنید که خود به سرزنش سزاوارتر از او هستید.

با این وضع چه دعایی از شما مستجاب می شود؟ در صورتی که شما درهای دعا و راه های آن را بسته اید. پس از خدا بترسید و عملهایتان را اصلاح کنید و امر به معروف و نهی از منکر نمایید تا خداوند دعاهایتان را مستجاب کند.
(از کتاب بحارالانوار)

همچنین ایشان در نامه 31 نهج البلاغه خطاب به حضرت مجتبی (ع) در خصوص تاخیر در اجابت دعا می فرماید:

گاه در اجابت دعا تاخیر می شود تا پاداش درخوَاست کننده بیشتر و جزای آرزومند کامل تر شود.
گاهی درخواست می کنی اما پاسخ داده نمی شوی، زیرا بهتر از آنچه خواستی به زودی یا در وقت مشخص به تو خواهد بخشید.
یا به جهت اعطا بهتر از آنچه خواستی، دعا به اجابت نمی رسد؛ زیرا چه بسا خواسته هایی داری که اگر داده شود مایه هلاکت دین تو خواهد بود.



سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 |

بسم الله صمد

 

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی."
پرنده گفت: "من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم."
انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: "نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید.
انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمی‌دانست چیست.

شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.


پرنده گفت: " غیر از تو پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش می‌شود. "
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد ،

و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه‌های كوچك انسان دست گذاشت و گفت:‌"یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟

زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی .

راستی عزیزم، بال‌هایت را كجا گذاشتی؟"
انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست



شنبه سوم مرداد 1388 |

6l3lwr4.gif

 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم
نوشتند:
نشد!

 



پنجشنبه یکم مرداد 1388 |
          oan1ci.jpg

مضراب این ساز،چشمان تو است

و تارهای آن،دل صد پاره ی من!

چگونه بی محابا می نوازی این نت های غریب را که  اینگونه سرشار ِ نام تو فریاد می کنند

ضرباهنگِ موسیقی ِ ثانیه هایم را . . .؟

قرار دل بی قرار آینه ها،مگر از این هجاهای خسته

 به چه می رسی که از هجوم ِ واژه بر ساعت های خالی ام چشم بر نمی داری؟

اینهمه نواختن های بی "تو" پای دیوار دل بس نبود

 که حالا کوله باربسته ای و به جانب ِ "نا کجا " می روی؟

ساز این دل بی تاب سرانگشتانِ رقصانِ تو برخویش است

 و تو از سکوت ِتارها می گویی،

 از نت های بی کلام دلتنگی،

و مرا رها می کنی خیره بر امتداد موسیقی بی پایان گام هایت،

میان زمین و آسمان خطوط حامل بغض هایی که خالی از هر ترانه ای ضرباهنگ باران را با هق هق ثانیه ها ساز می کنند . .

. . . اینهمه سطرها و الفبای بی چارچوب ِ دل، پس از کدام راه،این غربتِ

عاشق شکن به تو خواهد رسید تا فانوس ِ امید به دست راه را تا ستاره هموار کنم؟!

جانِ واژه در هستی ِ سطرها،مگر صبوری مرا در کوله بارت بسته ای که حالا این همه راه ، این همه فاصله،

به چشمانت نمی آید؟

گلایه نیست،هر کجا می روی ،

به سلامت باشی،

اما من،بغض سکوتم را بردشت ِ خالی ِ احساست خواهم پاشید

 تا اگر  هزار قرن دیگر از صبوری واژه گذشتی و باز آمدی ،

دشتی از شقایق ِ خیس ِ باران خورده از اشک هایم ،

عاشقانه، فرش راهت باشد . .  .

           344woef.jpg



جمعه بیست و ششم تیر 1388 |

     عید مبعث مبارک        مبعث رسول اکرم مبارک باد



جمعه بیست و ششم تیر 1388 |

سلام ای غروب غریبانه ی عشق

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن


سلام ای غم لحظه های جدایی


خداحافظ ای شعر شب های روشن


خداحافظ ای قصه ی عاشقانه


خداحافظ ای آبی روشن عشق


خداحافظ ای عطر شعر شبانه


خداحافظ ای همنشین همیشه


خداحافظ ای داغ بر دل نشسته


تو تنها نمی مانی ای مانده بی من


تو را می سپارم به دل های خسته


تو را می سپارم به مینای مهتاب


تو را می سپارم به دامان دریا


اگر شب نشینم اگر شب شکسته


تو را می سپارم به رویای



جمعه بیست و ششم تیر 1388 |

عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک

عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک
عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار

عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار
عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه

همنشین خلوت غمگین ِ آه
عشق گاهی شور رستن در گیاه

عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه
عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی

رمز هوشیاری ست در مستی می
عشق گاهی آبی نیلوفری ست

قلک اندیشه ی سبز خیال کودکی ست
عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب

روزه ای با قصد قربت، ذکر بر لب ، پایکوب
عشق گاهی هق هق آرام اما بی صدا

اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا
عشق گاهی طعم وصلت می دهد

مزه ی شیرین وحدت می دهد
عشق گاهی شوری هجران دوست

تلخی هرگز ندیدن های اوست
عشق گاهی مشق های کودکی ست

حس بودن با خدا در سادگی ست
عشق گاهی کیمیای زندگی ست

عشق در گل راز ناپژمردگی ست
عشق گاهی هجرت از من، ما شدن

عشق یعنی با تو بودن ما شدن
عشق گاهی بوی رفتن می دهد

صوت شبناک تو را سر می دهد
عشق گاهی نغمه ای در گوش شب

عادتی شیرین به نجوای دو لب
عشق گاهی می نشیند روی بام

گاه با صد میل می افتد به دام

عشق گاهی سر به روی شانه ای

اشک ریز آخر افسانه ای

عشق گاهی یک بغل دلواپسی

عطر مستی ، سازِ شب بو، اطلسی

عشق گاهی هم حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند

عشق گاهی نو بهاری گاه پاییزی سرخ زرد!

گاه لبخندی به لب های تو گاهی کوه ِ درد

عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد درون دست خویش

گاه مکتوب تو را ناخوانده می داند ز پیش

عشق گاهی راز پروانه است پیرامون شمع

گاه حس اوج تنهایی ست در انبوه جمع

عشق گاهی هم خجالت می کشد

دستمال تر به پیشانی ِ عالم می کشد

عشق گاهی ناقه ی اندیشه ها را پی کند

هفت منزل را تا رسیدن بی صبوری طی کند

عشق گاهی هم نجاتت می دهد

سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد

عشق گاهی در عصا پنهان شود

گاه بر آتش گلستان می شود
عشق گاهی رود را خواهد شکافت

فتنه ی نمرودیان زو رنگ باخت
عشق گاهی خارج از ادراک هاست

طعنه ی لولاک بر افلاک هاست
عشق گاهی استخوانی در گلوست

زخم مسماری ست در پهلوی دوست

عشق گاهی ذکر محبوب است بر نی های تیز

گاه در چشمان مشکی اشک ریز

عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می کند

گاه میل لیلی اش با جام مجنون می کند

عشق گاهی تاری یک آه بر آیینه ای

حسرت نادیدن معشوق در آدینه ای

عشق گاهی موج دریا می شود

گاه با ساحل هم آوا می شود

عشق گاهی چاه را منزل کند

یوسفین دل را مطاع دل کند

عشق گاهی هم به خون آغشته شد

با شقایق ها نشست و هم نشین لاله شد

عشق گاهی در فنا معنا شود

واژگان دفتر کشف و تمناها شود
عشق یعنی سر سجود و دل سجود

ذکر یا رب یا رب از عمق وجود

با تو اما عشق پیدا می شود

بی تو اما عشق کی معنا شود . . . ؟



شنبه سیزدهم تیر 1388 |

 

عشق یک جوشش کور است

و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خودآگاه

واز روی بصیرت روشن و زلال.

  

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و

هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،

دوست داشتن از روح طلوع می کند و

تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

  

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،

و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

  

عشق طوفانی ومتلاطم است،

دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

 

 عشق جنون است

و جنون چیزی جز خرابی

و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،

دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود

و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند

و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

  

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را

در دوست می بیند و می یابد.

  

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،

بی انتها و مطلق.

  

عشق در دریا غرق شدن است،

دوست داشتن در دریا شنا کردن.

  

عشق بینایی را میگیرد،

دوست داشتن بینایی میدهد.

  

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،

دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

  

عشق همواره با شک آلوده است،

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

  

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،

از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

  

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،

دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،

که دوست را به دوست می برد.

 

عشق تملک معشوق است،

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

  

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،

دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد

ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست

در خود دارد ،داشته باشند.

  

در عشق رقیب منفور است،

در دوست داشتن است که:

“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

که حسد شاخصه ی عشق است

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند

و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید

و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و

معشوق نیز منفور میگردد

  

دوست داشتن ایمان است و

ایمان یک روح مطلق است

یک ابدیت بی مرز است

از جنس این عالم نیست.”

 

“دکتر علی شریعتی”

 

 

     wWw.tekiegah.Coo.Ir



شنبه ششم تیر 1388 |